پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۹

دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود

غمخانه درویش به از خلد برین بود

هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی

در بارگه عشرت ما عیش کمین بود

حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا

کان لب بشکر خنده هم آن بود

از گوشه خاطر بنشاط نظر او

و همین بود اندیشه برون آمد و غم نیز بر این بود

دل رفت به حیرت همه شب در سر آن زلف

کر طالع شوریده امیدش به چنین بود

القصة بنظاره آن روی براندیم

عیشی که به از مملکت روی زمین بود

من بعد کمال از اجل اندیشه ندارد

کز زندگیش غایت مقصود همین بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲۱دی خرامان برهی بار مرا پیش آمد
  2. شمارهٔ ۴۲۲دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
  3. شمارهٔ ۴۲۳ذکر مه کردم شبی روی توام آمد
  4. شمارهٔ ۴۲۴رخت گلبرگ خودرو می‌نماید
  5. شمارهٔ ۴۲۵رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دید
  6. شمارهٔ ۴۲۶رخ تو نور به ماه تمام می‌بخشد
  7. شمارهٔ ۴۲۷رخی چنین که تو داری کدام مو دارد
  8. شمارهٔ ۴۲۸رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.