پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۱

دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند

خواب در چشم پر آب نگرانش بستند

هر کجا بود در آفاق دل شیدانی

کارسن زلف تو در گردن جانش بستند

نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو

چون سر از خاک بر آورد میانش بستند

خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی

پیش بالای بلند تو زبانش بستند

تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل

مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند

نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال

با تبسم ز لبت راه گمانش بستند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۳دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
  2. شمارهٔ ۴۰۴دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
  3. شمارهٔ ۴۰۵دل کجا شد خبرش غمزهٔ او می‌داند
  4. شمارهٔ ۴۰۶دل که از درد تو پر شد ناله را چون کم کند
  5. شمارهٔ ۴۰۷دل گرمم ز تو بر آتش غم سوخته باد
  6. شمارهٔ ۴۰۸دل مقیم در آن جان جهان می باشد
  7. شمارهٔ ۴۰۹دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد
  8. شمارهٔ ۴۱۰دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.