پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۸

دل مقیم در آن جان جهان می باشد

خاطر آنجاست که آن جان جهان می باشد

خوش بود دل نگرانی بچنان دلبندی

که بدین کس دل او هم نگران می باشد

گر شدم عاشق و میخواره مرا عیب مکن

پیر من کاین همه در طبع جوان می باشد

هر کجا می گذرم عاشق و رندم خوانند

عاشق آری همه جانی به نشان می باشد

تا نسوزی نشود شمع دلت نورانی

شمع را روشنی خاطر از آن می باشد

همه شهر بگفتند و گفتند خلاف

که فلانرا طمع وصل فلان می باشد

از غم هجر میندیش کمالا چندین

که فلک گاه چنین گاه چنان می باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۰دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
  2. شمارهٔ ۴۱۱دل من صحبت دلدار دگر می‌طلبد
  3. شمارهٔ ۴۱۲دوستانم سگ تو میخوانند
  4. شمارهٔ ۴۱۳دوش باد سحری زلف تو می افشانید
  5. شمارهٔ ۴۱۴دوش چشمم ز فراق تو به خون تر می‌شد
  6. شمارهٔ ۴۱۵دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود
  7. شمارهٔ ۴۱۶دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
  8. شمارهٔ ۴۱۷دوشم دل از غم تو بر آتش همی‌تپید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.