پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۰

دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند

دیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند

زان لبم می ندهد دل که نظر بر گیرم

چشم صوفی نشود سیر ز حلوا چه کند

داغ و دردی که رسد از تو مرا حق دل است

دل حق خود نکند از تو تقاضا چه کند

عاشق از شوق جمال تو چو گل جامه جان

حالیا کرد بصد پاره دگر تا چه کند

پارسا از ورع و زهد قبول تو نیافت

تا عنایت نبود فایده اینها چه کند

یار بی جرم گرفتم همه را کشت امروز

هیچ با خود نکند فکر که فردا چه کند

کرده از هر طرفی درد و بلاقصد کمال

در میان همه مسکین تن تنها چه کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۲دوستانم سگ تو میخوانند
  2. شمارهٔ ۴۱۳دوش باد سحری زلف تو می افشانید
  3. شمارهٔ ۴۱۴دوش چشمم ز فراق تو به خون تر می‌شد
  4. شمارهٔ ۴۱۵دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود
  5. شمارهٔ ۴۱۶دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
  6. شمارهٔ ۴۱۷دوشم دل از غم تو بر آتش همی‌تپید
  7. شمارهٔ ۴۱۸دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
  8. شمارهٔ ۴۱۹دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.