پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۰

دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد

ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد

صفت شمع به پروانه دلی باید گفت

کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد

مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش

بشکند خامه و ترک خط و دفتر گیرد

ساقیا باده بگردان که ملولیم ز خویش

تا زمانی ز میان هستی ما بر گیرد

به ادب زن در میخانه که فراش حرم

آستان‌بوسه‌زنان، حلقه این در گیرد

گر از آن مِی بچشد چاشنی‌ای زاهد شهر

به خرابات مغان آید و ساغر گیرد

بکش از هر طرفی تیغ به آزار کمال

که به هر زخم تو او لذت دیگر گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۲دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
  2. شمارهٔ ۴۰۳دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
  3. شمارهٔ ۴۰۴دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
  4. شمارهٔ ۴۰۵دل کجا شد خبرش غمزهٔ او می‌داند
  5. شمارهٔ ۴۰۶دل که از درد تو پر شد ناله را چون کم کند
  6. شمارهٔ ۴۰۷دل گرمم ز تو بر آتش غم سوخته باد
  7. شمارهٔ ۴۰۸دل مقیم در آن جان جهان می باشد
  8. شمارهٔ ۴۰۹دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.