پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۶

دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند

می برد بند خود آخره نه چنانش بستند

رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته

چه سببه بود که بر رشته جانش بستند

خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب

بردندش همه بر روی و دهانش بستند

در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت

آب شوریدگیی کرد روانش بستند

هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را

این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند

بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم

گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند

زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال

مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۸دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
  2. شمارهٔ ۳۹۹دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشید
  3. شمارهٔ ۴۰۰دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
  4. شمارهٔ ۴۰۱دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
  5. شمارهٔ ۴۰۲دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
  6. شمارهٔ ۴۰۳دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
  7. شمارهٔ ۴۰۴دل غمدیده شکایت ز غم او نکند
  8. شمارهٔ ۴۰۵دل کجا شد خبرش غمزهٔ او می‌داند
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.