پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۴

در عشق تو ترک سر چه باشد

از دوست عزیزتر چه باشد

جان نیز اگر فرستم آنجا

این تحفه مختصر چه باشد

ای مردم چشم روشن من

بر من فکنی نظر چه باشد

گفتی چه کنی اگر کشم تیغ

بسم الله گره دگر چه باشد

چون کشتن بنده بر نو سهل است

لطفی کنی این قدر چه باشد

هرچند کم است فرصت وصل

خوش زندگی نیست هرچه باشد

گویند کمال در دلت چیست

اندیشه او دگر چه باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۶دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند
  2. شمارهٔ ۳۹۷دگر گفتی نجویم بر تو بیداد
  3. شمارهٔ ۳۹۸دلبرا چشم خوشت آفت مستان آمد
  4. شمارهٔ ۳۹۹دلبر چه زود خط به رخ دلستان کشید
  5. شمارهٔ ۴۰۰دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
  6. شمارهٔ ۴۰۱دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
  7. شمارهٔ ۴۰۲دل در طلیت روی به صحرای غم آورد
  8. شمارهٔ ۴۰۳دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.