پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۱

چشمش را عقل و مبه و جان زد

این دزد هزار کاروان زد

هر نیر بلا که سوی دلها

از غمزه کشید بر نشان زد

خاک در او چو دیده دریافت

اشک آمد و سر بر آستان زد

مه کرد شبی طواف آن گوی

صد چرخ دگر به ذوق آن زد

در پوزه دستبوس کردم

دستم بگرفت و بر دهان زد

شد خسته ز لطف آن بناگوش

هرگه در گوش او برآنه زد

در شد سخن کمال و زد لاف

لاف از سخن چو در توان زد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۳چو آن شاخ گل از بستان بر آمد
  2. شمارهٔ ۳۸۴چو بار زیستن اهل درد نپسندید
  3. شمارهٔ ۳۸۵چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
  4. شمارهٔ ۳۸۶حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد
  5. شمارهٔ ۳۸۷حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
  6. شمارهٔ ۳۸۸خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد
  7. شمارهٔ ۳۸۹خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد
  8. شمارهٔ ۳۹۰خط تر گرد لبه عمدا نباشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.