پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۹

چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیرد

همچو صیاد که بلبل به نفس می‌گیرد

دل از آن غمزه ننالد که حرامی همه وقت

راه بر قافله از بانگ جرس می‌گیرد

روی تو از طرف ماست به جنگ سر زلف

چه عجب آتش اگر جانب خس می‌گیرد

پرتو روی تو تنها نه مرا خرمن سوخت

آتش عشق بتان در همه کس می‌گیرد

نیست در دور لبت نقل و شکر کاسد و بس

جام می هم به لب امروز مگس می‌گیرد

صبحدم می‌زدم آهی ز تو روشن‌تر از این

چه کنم درد دلم راه نفس می‌گیرد

پیش معشوق کِش این جان که برند از تو کمال

گر به مطرب ندهی جام عسس می‌گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۱چشمش را عقل و مبه و جان زد
  2. شمارهٔ ۳۸۲چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد
  3. شمارهٔ ۳۸۳چو آن شاخ گل از بستان بر آمد
  4. شمارهٔ ۳۸۴چو بار زیستن اهل درد نپسندید
  5. شمارهٔ ۳۸۵چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
  6. شمارهٔ ۳۸۶حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد
  7. شمارهٔ ۳۸۷حلقه پیش رخ از طره آن به واشد
  8. شمارهٔ ۳۸۸خانه دیده ز دیدار تو روشن باشد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.