پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۷

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد

سحری است که از سیمبران نقد روان برد

زلف تو که روز سهم در نظر آورد

هوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد

بالای ترا دل بگمان سرو سهی خواند

احسنت زهی دل که چنین راست گمان برد

بر لعل لبت جان ز سر شرق فشاندن

سهل است ولی زیره به کرمان نتوان برد

میرفت بدریای غمش کشتی عمرم

نا عاقبت کار فراقش به کران برد

گفتم که ز مسجد نروم سوی خرابات

زنجیر سر زلف توأم موی کشان برد

تا زلف چو چوگان و زنار فروبست

بند کمرت گوی لطافت ز میان برد

فریاد بر آمد ز همه خلق به بکبار

هر جا که دل خسته ز زلف تو فغان برد

لطف غزلیات کمال است که او را

آوازه حسن تو در اطراف جهان برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۹چشم شوخت دل عاشق به هوس می‌گیرد
  2. شمارهٔ ۳۸۰چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد
  3. شمارهٔ ۳۸۱چشمش را عقل و مبه و جان زد
  4. شمارهٔ ۳۸۲چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد
  5. شمارهٔ ۳۸۳چو آن شاخ گل از بستان بر آمد
  6. شمارهٔ ۳۸۴چو بار زیستن اهل درد نپسندید
  7. شمارهٔ ۳۸۵چه کم شود ز تو ای مه که برمنت گذر افتد
  8. شمارهٔ ۳۸۶حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.