پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۳

آن به ز بتان گوی لطافت به ذقن

لبهاش دل پسته خندان به دهن برد

برد آن روز که شطرنج جفا گستری آموخت

در اول بازی رخ خوبش دل من برد

می کرد حکایت در از آن لطف بناگوش

هر جا صنمی گوش سوی در عدن برد

در حسرت فلا تو ز بس گریه مرا آب

بر داشت چو خاشاک موی سر و چمن برد

دل بود به جان آمده در تن ز غریبی

در زلف تو بارش کشش حب وطن برد

پستاند رقیبم سر زلفت ز کف و رفت

نوشد مثل کهنه که خر رفت و رسن برد

آن دل که نبردند کمال او نر به صد سال

آن دل که غمزه به یک چشم زدن برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۵آن بار که پیوسته به ما دل نگران بود
  2. شمارهٔ ۳۰۶آهنین‌جانی مرا کز غصه تابی می‌دهد
  3. شمارهٔ ۳۰۷از باد سر زلفت یک روز پریشان شد
  4. شمارهٔ ۳۰۸از پرده هرکه رویتْ یک روز دیده باشد
  5. شمارهٔ ۳۰۹از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشد
  6. شمارهٔ ۳۱۰از سر هوای وصل تو بیرون نمی‌رود
  7. شمارهٔ ۳۱۱از کوی دوست دوش نسیمی به من رسید
  8. شمارهٔ ۳۱۲از لب او سختی چون به زبان می‌آید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.