پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۷

از باد سر زلفت یک روز پریشان شد

جان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد

حال دل خود گفتم با چاره گر دردی

بیچاره به درد دل آهی زد و گریان شد

چشم که رسید آیا باز این دل خرم را

کز ناوک مژگانی آزرده پیکان شد

دل خواست شدن سوئی جان نیز روان با او

تا تو ز نظر رفتی هم این شد و هم آن شد

باشد همگی تاوان بر چشم من گریان

هر خانه که از باران در کوی تو ویران شد

آن مه که شبی دیدی در حسن تمام او را

از شرم جمال تو ماهیست که پنهان شد

می گفت کمال از می دارم هوس توبه

چون دید رخ ساقی از گفته پشیمان شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۹از تو چشمم چو غطت کی طرف مه باشد
  2. شمارهٔ ۳۱۰از سر هوای وصل تو بیرون نمی‌رود
  3. شمارهٔ ۳۱۱از کوی دوست دوش نسیمی به من رسید
  4. شمارهٔ ۳۱۲از لب او سختی چون به زبان می‌آید
  5. شمارهٔ ۳۱۳از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهد
  6. شمارهٔ ۳۱۴از من ای اهل نظر علم نظر آموزید
  7. شمارهٔ ۳۱۵افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد
  8. شمارهٔ ۳۱۶اگر تو فخر نداری به دلق گردآلود
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.