پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۵

افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد

فریاد ز شوخی که ملول است ز فریاد

هر خانه که در کوی طرب ساخته بودیم

سیلاب غمش آمد و بر کند ز بنیاد

گوید به رقیبان که فراموش کنیدش

بنگر بچه فن می کند از عاشق خود باد

مجنون چه کند کاین کشش از جانب ایلیست

گر میل نمیدید دل از دست نمی داد

منعم مکنید از لب شیرین که در آخر

گشتند پشیمان همه از کشتن فرهاد

فرهاد به جز سنگ نمی سفت و من امروز

در سفته ام از عشق به بین صنعت استاد

بفرست به خوارزم کمال این همه دره

گز شوق بغلطنه به آواز گهر زاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۷اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد
  2. شمارهٔ ۳۱۸امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود
  3. شمارهٔ ۳۱۹امشب آن به به وثاق که فرو می آید
  4. شمارهٔ ۳۲۰اهل دل زلف درازت رشته جان گفته‌اند
  5. شمارهٔ ۳۲۱ای آتش سودای توأم سوخته چون عود
  6. شمارهٔ ۳۲۲ای خوش آن دم کز نو بونی با دل انگاران رسد
  7. شمارهٔ ۳۲۳ای گل نو ز توام بوی کسی می‌آید
  8. شمارهٔ ۳۲۴ای مرا در هجر رویت چشم تر چون سر سفید
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.