پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۸

امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود

خط او سبزی لبهای نمکدان که بود

چون خضر شد ز نظر غایب و معلوم نشد

که به تاریکی شب چشمه حیوان که بود

آن لب لعل کز او ماند دهان همه باز

باز پرسید خدا را که به دندان که بود

سر ما بود و در او همه شب تا دم صبح

تا خود او شمع سرای که و ایوان که بود

سوختم از غم دردش نشد این نکته هنوز

که شب آن شمع شکر لب به شهرستان که بود

از دل خسته چه پرسی که که آورد ترا

غمزه را پرس که آن زخم ز پیکان که بود

گفته ای در غم هجرم نکند ناله کمال

بر سر کوی تو دوش اینهمه افغان که بود.

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۲۰اهل دل زلف درازت رشته جان گفته‌اند
  2. شمارهٔ ۳۲۱ای آتش سودای توأم سوخته چون عود
  3. شمارهٔ ۳۲۲ای خوش آن دم کز نو بونی با دل انگاران رسد
  4. شمارهٔ ۳۲۳ای گل نو ز توام بوی کسی می‌آید
  5. شمارهٔ ۳۲۴ای مرا در هجر رویت چشم تر چون سر سفید
  6. شمارهٔ ۳۲۵رات اور دوسری باد گلریز شد و بر سر گل ژاله چکید
  7. شمارهٔ ۳۲۶بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد
  8. شمارهٔ ۳۲۷باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.