پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۳۱۳

از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهد

اگر نه مطفل است و خورد بازی چرا کام دهد

ساحری بنگر که چون نقلی بخواهم زان دهان

بسته بنماید ز لب وز غمزه بادامم دهد

گویدم یک روز سیمین ساعدم بینی بدست

از انتظارم سوخت تا کی وعده خامم دهد

مستنی خواهم که هشیاری نباشد هر گزش

ساقئی کر تا به یاد لعل او جامم دهد

قاصد آنم که جان افشانمش از هر طرف

قاصدی گر زآن طرف آید که پیغامم دهد

در بهای خاک پایش نیستم نقدی دریغ

کو فریدون تا دوصد گنج گهر وامم دهد

خلق گویند از سخن مشهور عالم شد کمال

معنی خاص است و بس کو شهرت عامم دهد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱۵افتاد دل از پای و ندانم ز چه افتاد
  2. شمارهٔ ۳۱۶اگر تو فخر نداری به دلق گردآلود
  3. شمارهٔ ۳۱۷اگر وظیفة دردت زمان زمان نرسد
  4. شمارهٔ ۳۱۸امشب آن ماه دل افروز به مهمان که بود
  5. شمارهٔ ۳۱۹امشب آن به به وثاق که فرو می آید
  6. شمارهٔ ۳۲۰اهل دل زلف درازت رشته جان گفته‌اند
  7. شمارهٔ ۳۲۱ای آتش سودای توأم سوخته چون عود
  8. شمارهٔ ۳۲۲ای خوش آن دم کز نو بونی با دل انگاران رسد
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.