پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۳

زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت

با این کمند روی زمین می توان گرفت

ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را

چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت

خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش

پیش نو از نخست به آسمان گرفت

ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار

اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت

سر پیش او نهادم و نگرفت آن به هیچ

جان عزیز چون بنهادم روان گرفت

از لاغری گرفت به یک تک شبم رقیب

خندید بار و گفت که سگ استخوان گرفت

در باب عاشقی است حدیثی به زر کمال

هر نقش کز رخ نو بر آن آستان گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۵ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشت
  2. شمارهٔ ۱۷۶سر زلف تو دزد دل های ماست
  3. شمارهٔ ۱۷۷سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است
  4. شمارهٔ ۱۷۸سرو قدت روان لبت جان است
  5. شمارهٔ ۱۷۹سرو ما را قد و بالایی خوش است
  6. شمارهٔ ۱۸۰سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست
  7. شمارهٔ ۱۸۱سری که پیش تو بر آستان خدمت نیست
  8. شمارهٔ ۱۸۲سگ کویش به من دربند باری است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.