پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

سر زلف تو دزد دل های ماست

گر آویزی او را از گردن رواست

به بالای لب نقطة خال تو

خطا نیست آن نکته مشک ختاست

صفاهاست با آن دو رخ دیده را

غباری اگر هست از آن خاک پاست

به دور تو صوفی با پوش شد

که از دست تو پیرهن ها فباست

ز من گفته صبر کن نیم دم

از آن روی چندین صبوری کراست

جدا می کند فرقت جان ز تن

قرارم ز دل نیز این خود جداست

کجا شد دلت باز گفتی کمال

تو خود نیک دانی مرا دل کجاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸سرو قدت روان لبت جان است
  2. شمارهٔ ۱۷۹سرو ما را قد و بالایی خوش است
  3. شمارهٔ ۱۸۰سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست
  4. شمارهٔ ۱۸۱سری که پیش تو بر آستان خدمت نیست
  5. شمارهٔ ۱۸۲سگ کویش به من دربند باری است
  6. شمارهٔ ۱۸۳سؤال بوس که کردم مرا جواب فرست
  7. شمارهٔ ۱۸۴شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت
  8. شمارهٔ ۱۸۵شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.