پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۲

سگ کویش به من دربند باری است

عزیزی را سر و سودای خواری است

مرا هست از سگش هم چشم باری

گدا را آرزوی شهر یاری است

چو آید در حریم دل خیالش

بر آن در کار دیده برده داری است

لبش خواهم سپرد اکنون به دندان

که راه و رسم عاشق جان سپاری است

به پای سرو و گل از لطف سیرت

هنوز آب روان در شرمساری است

اگر صد پیرهن در گل بپوشند

به دور روی نو از حسن عاری است

کمال ار سر در آرد با نو آن زلف

مخور بازی که آن از شانه کاری است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۴شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت
  2. شمارهٔ ۱۸۵شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت
  3. شمارهٔ ۱۸۶شهید تیغ عشق آر بی گناه است
  4. شمارهٔ ۱۸۷صبا زعشوه پنهان دوست الله دوست
  5. شمارهٔ ۱۸۸صوفی که ز چشم تو برد جان به سلامت
  6. شمارهٔ ۱۸۹طبع لطیف داند لطف لب و دهانت
  7. شمارهٔ ۱۹۰عارف پنهان ز پیدا خوشتر است
  8. شمارهٔ ۱۹۱عاشقان دردش طلب دارم مرا همدرد کیست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.