پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۵

رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است

پیداست مه که پنهان از شرم آن جمال است

آن رغ کشیده دامی گرد قمر که زلف است

وآن لب نهاده داغی بر جان ما که خال است

زینسان که چون میانت شد جسم ما خیالی

اکنون امید وصلی ما را به آن خیال است

چون زلف و عارض تو دور و تسلسل آمد

آن هر دو گر به بینند اهل نظر محال است

درد و غمت نشاید بر ما حرام کردن

کانعام پادشاهان درویش را حلال است

حد جواب سلطان نبود کمال ما را

در حضرت سلاطین رسم گدا سوال است

نقشی از آن جمال است در حسن مطلع ما

خود مقطعش چه گویم در غایت کمال است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۷روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
  2. شمارهٔ ۱۶۸روی تو قبله مناجات است
  3. شمارهٔ ۱۶۹زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سرست
  4. شمارهٔ ۱۷۰ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست
  5. شمارهٔ ۱۷۱از کویت بفردوس اعلی دری است
  6. شمارهٔ ۱۷۲زلف تو از غالیه مشکین ترست
  7. شمارهٔ ۱۷۳زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت
  8. شمارهٔ ۱۷۴زلف معشوق سرکش افتادست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.