پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۲

دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست

من دگر دوست ندارم بجز این مونس دوست

فکر بسیار چه حاجت در رخش چون دیدم

گر بازم سر و گر نیز نظر هر دو نکوست

خوانده قصه طوبی که برآمده ز بهشت

طوبی آن قامت دلجوی و بهشت آن سر کوست

همچو زلفش به سلاسل نتوان داشت نگاه

هرکه را سلسله جنبان دل آن سلسله موست

بار جاده کشیدی همه وقتی دوشم

در سر اکنون می و بر دوش من این بار سبوست

بسکه در بای کشان کرد سر مسکینان

زلف مشکینش ازین شرم سر افکنده فروست

زاهدم گفت نشد عاقل و هشیار کمال

هرکه هشیارتر است از همه دیوانه تر اوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع است
  2. شمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است
  3. شمارهٔ ۱۶۶روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
  4. شمارهٔ ۱۶۷روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
  5. شمارهٔ ۱۶۸روی تو قبله مناجات است
  6. شمارهٔ ۱۶۹زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سرست
  7. شمارهٔ ۱۷۰ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست
  8. شمارهٔ ۱۷۱از کویت بفردوس اعلی دری است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.