پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست

چون هلاک ما رضای اوست ما دانیم و دوست

گر نوازد ور گدازد جان ما کس را چه کار

ور به جان دشمن شود با دوست ما دانیم و دوست

دیده گربان ما در پای هر سرو و گلی

گر بجست و جوی او چون جوست ما دائیم و دوست

کس نداند از برای کیست رو بر خاک راه

آنکه دایم بر سر آن کوست ما دانیم و دوست

چند پیچیدن درین کز غم نشت شد رشته ای

گر ازین غم کم ز ثار موست ما دانیم و دوست

این سخنها تا کیت گفتن که بیرحم است و مهر

گردلش دل نیست سنگ و روستا دانیم و دوست

با نکو خواهان و بدگویان بگو از ما کمال

دوست با ما بد و گر نیکوست ما دانیم و دوست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرت
  2. شمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع است
  3. شمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است
  4. شمارهٔ ۱۶۶روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
  5. شمارهٔ ۱۶۷روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
  6. شمارهٔ ۱۶۸روی تو قبله مناجات است
  7. شمارهٔ ۱۶۹زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سرست
  8. شمارهٔ ۱۷۰ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.