پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۸

دل در طلبت حیات جان یافت

جان از تو بقای جاودان یافت

گم کرده نام و ننگ و هستی

تاجست ز نو نشان نشان یافت

در کنه تو خاطر بقین جوی

خود را عجمی تر از گمان یافت

عقل این قدر از حریم وصلت

دریافت که در نمی توان یافت

دریافت نرا هر آنکه خود را

سر بر در و رخ بر آستان یافت

طالب به دو دیده نقش او بست

مطلوب چو عین شد عیان یافت

در خاک طلب کمال شاباش

در جستی و صد هزار کان یافت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
  2. شمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
  3. شمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت
  4. شمارهٔ ۱۵۳دل سختت به سندان سخت بارست
  5. شمارهٔ ۱۵۴دل صفه خال تو با زلف گفت
  6. شمارهٔ ۱۵۵دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
  7. شمارهٔ ۱۵۶دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
  8. شمارهٔ ۱۵۷دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.