پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۷

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت

شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت

دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست

لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت

شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت

اشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت

دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفت

آفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت

سالها بوسیدن پایش مراد دیده بود

آن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت

آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمال

خضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۹دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیست
  2. شمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
  3. شمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
  4. شمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت
  5. شمارهٔ ۱۵۳دل سختت به سندان سخت بارست
  6. شمارهٔ ۱۵۴دل صفه خال تو با زلف گفت
  7. شمارهٔ ۱۵۵دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
  8. شمارهٔ ۱۵۶دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.