پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست

نیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست

بھر سوز دل اصحابه بجز داغ فراق

بود حاصل همه اسباب همین می بایست

پارسا زلف تو نگرفت که ترسید ز دین

آن به چنگال من بیدل و دین میبایست

در خور روی نکوی تو ز صاحب نظران

پاکبازی به همه روی زمین می بایست

تا شکست از طرف مشک بوجه افتادی

حلقه ای از سر زلف تو به چین می بایست

تا چو چشم سیهت مست بغلطیدی حور

بوی گیسوی تو در خلد برین می بایست

از سخنهای تو این گفته گزین کرد کمال

دوست را چون ز غزلهای گزین می بایست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
  2. شمارهٔ ۱۵۹دل هر که بیمار او شد خوش است
  3. شمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است
  4. شمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست
  5. شمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
  6. شمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرت
  7. شمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع است
  8. شمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.