پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۸

دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت

شاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت

تو آیتی از رحمت و بر روی تو آن زلف

همچون پر طاوس نشان بر سر آیت

با پسته مگر اینکه لب من به تو ماند

نرسم به دهان نو در آید به حکایت

جور سگ کوی تو نگویم به رقیبان

از دوست به دشمن نتوان برد شکایت

گفتی بکنم هر که مرا خواست ز بنیاد

بنیاد ز من نه اگر این است جنایت

کردم بحلت خون خود ای یار به شرطی

کان دم که کشی عفو نیاری به حمایت

بر آن کمال ار دل تر سوخت عجب نیست

در سنگ کند ناله فرهاد سرایت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است
  2. شمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست
  3. شمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
  4. شمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرت
  5. شمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع است
  6. شمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است
  7. شمارهٔ ۱۶۶روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
  8. شمارهٔ ۱۶۷روزی که به من ناز و عتابت به حساب است
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.