پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۷

دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است

که نام بندگی اینها برای نام خوش است

همیشه خواهم و پیوسته داغ بند گیت

که پادشاهی و دولت علی الدوام خوش است

دگر به زلف تو خواهم ز جور غمزه گریخت

که دور فتنه توجه به سوی شام خوش است

خوش آمدست نشستن به زلف و حال ترا

بر همیشه مردم صیاد را به دام خوش است

به دور حسن رخت بایدم از آن لب کام

چو در اوان گل و لاله نقل و جام خوش است

خوش است از تو سلامی مرا در آخر عمر

چو نامه رفت با تمام و السلام خوش است

کمال حال دل و زلف تو خوش و بد گفت

که لف و نشر مشوش درین مقام خوش است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۹دل هر که بیمار او شد خوش است
  2. شمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است
  3. شمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست
  4. شمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
  5. شمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرت
  6. شمارهٔ ۱۶۴دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع است
  7. شمارهٔ ۱۶۵رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است
  8. شمارهٔ ۱۶۶روز گاریست که هیچ نظری با ما نیست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.