پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۳

دل سختت به سندان سخت بارست

دهانت را میان بس راز دارست

به آن خاک قدم جان همنشین است

به آن چاه ذقن دل یار غارست

ز بار جور و بار غم نترسم

من و آن آستان چندانکه بارست

چو بر گل میخرامی پا نگه دار

که گل را بیشتر زحمت ز خارست

به طاق ابروان در رشته کاریست

سر زلفت ولی رخ ساده کارست

که بست آن نقش عارض آفرین باد

که آب دست در وی آشکارست

کمال از گفته خود هرچه داری

تخلص های تو بس آبدارست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۵دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
  2. شمارهٔ ۱۵۶دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
  3. شمارهٔ ۱۵۷دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
  4. شمارهٔ ۱۵۸دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
  5. شمارهٔ ۱۵۹دل هر که بیمار او شد خوش است
  6. شمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است
  7. شمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست
  8. شمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.