پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۴

دل صفه خال تو با زلف گفت

دانه در در شب تاریک سفت

سرو قدت راست چمن سرو راست

کس سخن راست نیارد نهفت

تا نرود گرد به هر دیده حیف

دیده درت آب زد آنگه برفت

ناله من خواب شبت برد و آه

چون نکنم ناله که چشمم نخفت

بیدق خال تو نرانده هنوز

طره کج باز دو رخ برد مفت

ای دل اگر سروریت آرزوست

چون سر زلفش به قدمها بیفت

هر که شنید از سخنان کمال

سلمه الله و أبقاه گفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۶دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست
  2. شمارهٔ ۱۵۷دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
  3. شمارهٔ ۱۵۸دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
  4. شمارهٔ ۱۵۹دل هر که بیمار او شد خوش است
  5. شمارهٔ ۱۶۰دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است
  6. شمارهٔ ۱۶۱دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوست
  7. شمارهٔ ۱۶۲دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست
  8. شمارهٔ ۱۶۳دوست در جان و نیست خبرت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.