پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۶

دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت

دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت

عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت

چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت

چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی

هیچ عاشق فرصت بوسیدن پایی نیافت

همچو نرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد

تا سر خود زیر پای سرو بالایی نیافت

با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت

همچو این گوهر کسی در هیچ دریایی نیافت

دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد

کی کند فهم دقایق چون معمایی نیافت

یافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال

لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۸دل در طلبت حیات جان یافت
  2. شمارهٔ ۱۴۹دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیست
  3. شمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
  4. شمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
  5. شمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت
  6. شمارهٔ ۱۵۳دل سختت به سندان سخت بارست
  7. شمارهٔ ۱۵۴دل صفه خال تو با زلف گفت
  8. شمارهٔ ۱۵۵دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.