پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۵

دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست

کرد که به خون ریختن بنده کرم فرمودست

کشته عشق رخ اوست گل رنگین نیز

دامنش بیسیبی نیست که خون آلودست

گفتی از خاک در خویش فرستم گردی

همچنان چشم رجا بر کرم موعودست

بخشی از خوان ملاحت به جگر سوختگان

بده امروز که حلوای لبت بی دودست

به جفا دور شدن از نو نباشد محمود

هر کجا پای ایازست سر محمودست

سفر عشق تو بی واسطه راهبری

حد ثانیست که این ره ره تا محدودست

گر به سودای بیان عمر زیان کرد کمال

این که سر در قدمت سود سراسر سودست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۷دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت
  2. شمارهٔ ۱۴۸دل در طلبت حیات جان یافت
  3. شمارهٔ ۱۴۹دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیست
  4. شمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
  5. شمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
  6. شمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت
  7. شمارهٔ ۱۵۳دل سختت به سندان سخت بارست
  8. شمارهٔ ۱۵۴دل صفه خال تو با زلف گفت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.