پرش به محتوای اصلی
کمال خجندی کمال خجندی

غزلیات

شمارهٔ ۱۴۳

در کوی تو خون مژه خیلی است که سیلی است

هر قطره از و قابل سیلی است که خیلی است

سهل است به چشم من اگر درج ثریاست

پیش در گوش تو که تابان چو سهیلی است

بر طاق فلک مه قد خود کرد خم و گفت

ما را بنوی با خم ابروی تو میلی است

مقصود دو عالم چه کنی بر دل ما عرض

مقصود تونی هرچه ورای تو طفیلی است

جز زلف و رخت دل نکشد لیل و نهارم

فرخ تر ازینم نه نهاری و نه لیلی است

من دائم و دل قدر شب وصل که مجنون

دانست شب قدر شبی را که به لیلی است

در دید؛ گریان کمال ابرو و زلفت

بر بسته به زنجیر پلی بر سر سیلی است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۵دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
  2. شمارهٔ ۱۴۶دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت
  3. شمارهٔ ۱۴۷دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت
  4. شمارهٔ ۱۴۸دل در طلبت حیات جان یافت
  5. شمارهٔ ۱۴۹دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیست
  6. شمارهٔ ۱۵۰دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتست
  7. شمارهٔ ۱۵۱دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
  8. شمارهٔ ۱۵۲دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت
همه‌ی غزلیات ←

کمال خجندی درباره‌ی کمال خجندی

کمال‌الدین مسعود خُجندی معروف به شیخ کمال و کمال خجندی از عارفان و شاعران پارسی‌گوی قرن هشتم هجری بود. تولدش در خجند فرارود بود؛ اما پس از سفر حج در تبریز ساکن شد. شیخ کمال در خدمت سلطان حسین جلایر درآمد و در خانقاهی که سلطان برای او ساخته بود به سر می‌برد. وی از شاعران بزرگ اواخر قرن هشتم است که مخصوصاً در غزل‌ سرایی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.