پرش به محتوای اصلی
خواجوی کرمانی خواجوی کرمانی

شوقیات

شمارهٔ ۲۱۴

گرچه من آب رخ از خاک درت یافته ام

گرد خاطر همه از رهگذرت یافته ام

چون توانم که دل از مهر رخت برگیرم

زانک چون صبح بآه سحرت یافته ام

بنشین یکدم و بر آتش تیزم منشان

که بدود دل و سوز جگرت یافته ام

در شب تیره بسی نوبت مهرت زده ام

تا سحرگه رخ همچون قمرت یافته ام

خسرو از شکر شیرین بهمه عمر نیافت

آن حلاوت که ز شور شکرت یافته ام

بچه مانند کنم نقش دلارای ترا

زانک هر لحظه برنگی دگرت یافته ام

گرچه رفتی و نظر باز گرفتی از من

هرچه من یافته ام از نظرت یافته ام

ای دل خسته چه حالست که از درد فراق

هر دم از بار دگر خسته ترت یافته ام

تا خبر یافته ئی زان بت مهوش خواجو

خبرت هست که من بیخبرت یافته ام

ادامه‌ی شوقیات

  1. شمارهٔ ۲۱۶حکایت رخت از آفتاب می شنوم
  2. شمارهٔ ۲۱۷مدتی شد که درین شهر گرفتار توایم
  3. شمارهٔ ۲۱۸گر نگویم دوستی از دوستانت بوده ام
  4. شمارهٔ ۲۱۹ما دلی ایثار او کردیم و جانی یافتیم
  5. شمارهٔ ۲۲۰آنک لعلش عین آب زندگانی یافتیم
  6. شمارهٔ ۲۲۱بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
  7. شمارهٔ ۲۲۲ای لاله برگ خوش نظرت گلستان چشم
  8. شمارهٔ ۲۲۳بگذائی بسر کوی شما آمده ایم
همه‌ی شوقیات ←

خواجوی کرمانی درباره‌ی خواجوی کرمانی

کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود، معروف به خواجوی کرمانی از مشاهیر شعرا و عرفای قرن هفتم هجری است. وی در سال ۶۸۹ هجری قمری در کرمان متولد شد و در همانجا به تحصیل علوم و فنون متداول مشغول شد. سپس به سیر و سیاحت پرداخت، به زیارت کعبه رفت و بعدها نیز مدتی درتبریز و شیراز به سر برد. وی به غیر از دیوان قصاید و غزل...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.