پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۶

جان از تنم برآید چون از درم درآئی

لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی

جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی

کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی

جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی

از کار بازماند همچون بت از خدائی

بر زخم‌های جانم هم درد و هم دوائی

در نیمه راه عقلم هم خوف و هم رجائی

از پای پاسبانت بوسی کنم گدائی

وانگاه سر برآرم که‌این است پادشائی

تب‌های هجر دارم شب‌های بینوائی

تب‌های من ببندی لب‌ها چو برگشائی

گمراه گردم از خود تا تو رهم نمائی

از من مرا چه خیزد اکنون که تو مرائی

تو خود نهان نباشی که‌اندر نهان مائی

خاقانی از تحُّیر پرسان که تو کجائی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۴۸دیدی که هیچگونه مراعات من نکردی
  2. غزل شمارهٔ ۳۴۹ز بدخویی دمی خو وانکردی
  3. غزل شمارهٔ ۳۵۰کاشکی جز تو کسی داشتمی
  4. غزل شمارهٔ ۳۵۱درآ کز یک نظر جان تازه کردی
  5. غزل شمارهٔ ۳۵۲دوست داری که دوستدار کُشی
  6. غزل شمارهٔ ۳۵۳تا لوح جفا درست کردی
  7. غزل شمارهٔ ۳۵۴ز دلت چه داد خواهم که نه داور منی
  8. غزل شمارهٔ ۳۵۵خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.