پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۴

مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم

به خاک پای او که‌امید خاک پای او دارم

ازو تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد

من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم

گر او از لطف عام خود مرا مقبول خود دارد

نیندیشم که چون خاصان قبول رای او دارم

اگر دل در غمش گم شد چه شاید کرد، گو گم شو

دل اینجا از سگان کیست تا پروای او دارم

بن هر موی را گر باز پرسی تا چه سر دارد

ندا آید که تا سر دارم این سودای او دارم

به جان او کزو جان را به درد اوست خرسندی

که جان داروی خویش از درد جان افزای او دارم

شکارم کرد زلف او چو آتش سرخ رخ زانم

که در گردن کمند زلف دود آسای او دارم

اگر صد جان خاقانی به بالایش برافشانم

خجل باشم که این خلعت نه بر بالای او دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۶گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۷ما پیشکش تو جان فرستیم
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۸دیده در کار لب و خالش کنم
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۹دل به سودای بتان دربسته‌ام
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۰جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۱به صفت، عاشق جمال توایم
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۲امروز دو هفته است که روی تو ندیدم
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۳طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.