پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۶

گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم

ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم

معلوم من از عالم جانی است، چه فرمائی

بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم

بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم

در دامن تو ریزم یا در برت افشانم

آئی به کف آن خنجر چون چشم من از گوهر

من گوهر عمر خود بر گوهرت افشانم

گر گوهر جان خواهی هم در کمرت دوزم

ور دانهٔ دل خواهی هم در برت افشانم

طاووس خودآرائی در زیور زیبائی

گر دیده قبول آید بر زیورت افشانم

با من به سلام خشک ای دوست زبان تر کن

تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم

خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه

تا سر به کله داری بر افسرت افشانم

آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی

تا دیدهٔ نورانی بر پیکرت افشانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۸دیده در کار لب و خالش کنم
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۹دل به سودای بتان دربسته‌ام
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۰جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۱به صفت، عاشق جمال توایم
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۲امروز دو هفته است که روی تو ندیدم
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۳طبع تو دمساز نیست چاره چه سازم
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۴ای جفت دل من از تو فردم
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۵خوش خوش از عشق تو جانی می‌کنم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.