پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۱

نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم

دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم

خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت

گر بوسه زنم پایت، سر بر نکنی دانم

گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی

عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم

بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی

دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم

گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت

خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم

گه‌گه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانی

خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم

هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن

الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم

گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی

جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۳گفتم به ری مراد دل آسان برآورم
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۴مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۵چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۶گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۷ما پیشکش تو جان فرستیم
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۸دیده در کار لب و خالش کنم
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۹دل به سودای بتان دربسته‌ام
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۰جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.