پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۰

کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم

دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم

سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم

رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم

آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان

من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم

عید است این که بر جان کشتن حواله کردی

چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم

نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل

چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم

تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان

چون بی‌خودی است کارم سامان چرا ندارم

مهتاب را به ویران رسم است نور دادن

پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم

ریحان هر سَفالی پیداست آن من کو

من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم

خاقانیم نه والله سیمرغِ نیست هستم

پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۲به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم
  2. غزل شمارهٔ ۲۴۳گفتم به ری مراد دل آسان برآورم
  3. غزل شمارهٔ ۲۴۴مرا گوئی چه سر داری، سر سودای او دارم
  4. غزل شمارهٔ ۲۴۵چون تلخ سخن رانی تنگ شکرت خوانم
  5. غزل شمارهٔ ۲۴۶گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم
  6. غزل شمارهٔ ۲۴۷ما پیشکش تو جان فرستیم
  7. غزل شمارهٔ ۲۴۸دیده در کار لب و خالش کنم
  8. غزل شمارهٔ ۲۴۹دل به سودای بتان دربسته‌ام
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.