پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۴

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

شادی به روی آنکه به روی تو جام می

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

از دست روزگار دوال ستم خورد

عشق تو بر سر همه عشاق آب خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۶۶رخ به زلف سیاه می‌پوشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۶۷آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۶۸آنچه عشق دوست با من می‌کند
  4. غزل شمارهٔ ۱۶۹مرد که با عشق دست در کمر آید
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۰عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زند
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۱نی دست من به شاخ وصال تو بررسید
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۲این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۳دلم ز راه هوای تو برنمی‌گردد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.