پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۶۹

مرد که با عشق دست در کمر آید

گر همه رستم بود ز پای درآید

ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب است

هر دم ازو بازویی دگر به در آید

نیست به عالم تنی که محرم عشق است

گر به وفا ذم کنیش کارگر آید

از پس عمری اگر یکی به من افتد

آن بود آن کز همه جهان به سر آید

طفل گزین یار تا طفیل بیابی

کانکه دگر دید با تو، هم دگر آید

فتنه شدن بر گیاه خشک نه مردی اَست

خاصه به وقتی که تازه گل به بر آید

هر که به معشوق سال‌خورده دهد دل

چون دل خاقانی از مراد بر آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۷۱نی دست من به شاخ وصال تو بررسید
  2. غزل شمارهٔ ۱۷۲این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۷۳دلم ز راه هوای تو برنمی‌گردد
  4. غزل شمارهٔ ۱۷۴صبح چون جیب آسمان بگشاد
  5. غزل شمارهٔ ۱۷۵آن دم که صبح بینش من بال برگشاد
  6. غزل شمارهٔ ۱۷۶زان بخششی که بر در عالم شد
  7. غزل شمارهٔ ۱۷۷آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
  8. غزل شمارهٔ ۱۷۸عافیت، کس نشان دَهَد؟ نَدَهَد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.