پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۹

چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید

از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید

گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت

ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید

پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد

جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید

با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست

با چنین کاری که درجنبید نتوان آرمید

بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد

بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید

اندرین خم‌خانه صافی از پی دُرد است و ما

دُرد پُر خوردیم اکنون صاف می‌باید مزید

در خراباتی که صاحب‌درد او جان‌های ماست

مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید

گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن

چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۱دل رفت و می‌ندانم، حالش که خود کجا شد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۲لعلت اندر سخن شکر خاید
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۳دل از آن راحت جان نشکیبد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۴لب جانان دوای جان بخشد
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۵اول از خود بری توانم شد
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۶دل عاشق به جان فرو ناید
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل از آن دلستان به کس نرسد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۸عشق تو دست از میان کار برآورد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.