پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۵

اول از خود بری توانم شد

پس تو را مشتری توانم شد

بر سر تیغ عشق سر بنهم

گر پی‌ات سرسری توانم شد

عشق تو چون خلاف مذهب‌هاست

خصمِ مذهب‌گری توانم شد

تا به اسلام عشق تو برسم

بندهٔ کافری توانم شد

جان من تا ز توست آنجائی

من کجا ایدری توانم شد

یار چون لشکری شود من نیز

بر پی‌اش لشکری توانم شد

گفت خاقانی از خدا برَهم

گر ز عشق بری توانم شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل از آن دلستان به کس نرسد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۸عشق تو دست از میان کار برآورد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۹ازین ده‌رنگ‌تر یاری نپندارم که دارد کس
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۰می وقت صبوح راوقی باید
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۱تو را نازی است اندر سر که عالم برنمی‌تابد
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۲چه روح‌افزا و راحت‌باری ای باد
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۳چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۴باغ جان را صبوحی آب دهید
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.