پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۱

دل رفت و می‌ندانم، حالش که خود کجا شد

آزار او نکردم، کویی دگر چرا شد

هر جا که ظن ببردم، رفتم طلب بکردم

پایم به سنگ آمد، پشتم ز غم، دو تا شد

چندان که بیش جستم، کم یافتم نشانش

گویی چه حالش افتاد، یارب دگر کجا شد؟

بردم بدو گمانی، کز عشق گشت رسته

مانا که گشت عاشق، ظنم مگر خطا شد

یا آب بود و ناگاه، اندر زمین فرو شد

یا مرغ بود و از دام، پرّید در هوا شد

گفتم: دلی که دیده است، پیر و غریب و خسته؟

که‌امروز چند روز است، کز پیش ما جدا شد

ناگاه کودکی گفت: دیدم دلی شکسته

در دام زلف یاری، افتاد و مبتلا شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۳دل از آن راحت جان نشکیبد
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۴لب جانان دوای جان بخشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۵اول از خود بری توانم شد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۶دل عاشق به جان فرو ناید
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل از آن دلستان به کس نرسد
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۸عشق تو دست از میان کار برآورد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۹ازین ده‌رنگ‌تر یاری نپندارم که دارد کس
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۰می وقت صبوح راوقی باید
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.