پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۷

آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد

آواز بی‌نیازی از آسمان برآمد

تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت

روز جهان فرو شد راز نهان برآمد

هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را

جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد

با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی

روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد

هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد

آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد

جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی

بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد

عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد

وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد

خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی

خود بی‌مصاف جانا با او توان برآمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۹چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۰دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد داد
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۱دل رفت و می‌ندانم، حالش که خود کجا شد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۲لعلت اندر سخن شکر خاید
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۳دل از آن راحت جان نشکیبد
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۴لب جانان دوای جان بخشد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۵اول از خود بری توانم شد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۶دل عاشق به جان فرو ناید
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.