پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۶

با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد

آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد

سِحرا که کرده‌ای تو با زلف و عارض ارنه

در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد

دل بی‌ نسیم وصلت تنها چه خاک بیزد

جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد

دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم

در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد

در تنگنای دیده وصلت کجا درآید

در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد

گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی

آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد

چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو

بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد

خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی

سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۸وصل تو به وهم درنمی‌آید
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۹چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۰دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد داد
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۱دل رفت و می‌ندانم، حالش که خود کجا شد
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۲لعلت اندر سخن شکر خاید
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۳دل از آن راحت جان نشکیبد
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۴لب جانان دوای جان بخشد
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۵اول از خود بری توانم شد
همه‌ی غزلیات ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.