پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱

هیچ می‌دانی مرا در بوته دل تاب نیست؟

کمتر آتش زن که جانم، کمتر از سیماب نیست

هرشب از هجر تو می میریم و در بالین خاک،

مردگان را خود نشاید کس بگوید خواب نیست

مردم چشمم شود منزلگه عکس رخت،

تا نگویی خانه کس در ره سیلاب نیست

گر نباشد زلف و رویت، کفر و ایمان، گو، چرا

فارغ از این ماجرا یک لحظه شیخ و شاب نیست؟

خون اگر گریم، مکن عیبم، که بی لعل لبت،

بسکه کردم گریه در دریای چشمم آب نیست

تا معنبر زلف را آشفته کردی از نسیم،

نیست، کان آشفتگی،‌ در خاطر احباب نیست

همچو آن رخ در گلستان، هیچ نبود ارغوان،

همچو آن لب، در بدخشان، هیچ لعل ناب نیست

همچو نظم افسر و آن گوهرین دندان دوست

خوب سنجیدیم، آری لؤلؤ خوشاب نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
  2. شمارهٔ ۶۴زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
  3. شمارهٔ ۶۵تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
  4. شمارهٔ ۶۶شمشیر تو چشمه حیات است
  5. شمارهٔ ۶۷زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود
  6. شمارهٔ ۶۸باز باد سحری بوی خوش یار آورد
  7. شمارهٔ ۶۹زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
  8. شمارهٔ ۷۰آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
همه‌ی غزلیات ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.