پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۱

ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم

که از رخش نتوانم که دیده بردارم

زمانه آب متاع کسان خریده و من

نیم پسند زآبی که در گهر دارم

مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی

سرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم

بسوی او روم آندم که می روم از خود

زخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم

چو دام هر چه گرفتم بمن نمی ماند

اگر چه هیچ ندارم همین هنر دارم

بکنج خلوت غم همچو شیشه نیمه

کمند وحدتی از اشک بر گهر دارم

زپاسبانی دل آمد بجان چکنم

نمی توانم ازین شیشه دست بردارم

هوای سرکشی نفس دون زیاده شود

به پشت گرمی خشتی که زیر سر دارم

شکسته رنگی خویشم خوش آمدست کلیم

که دائم آینه اشک در نظر دارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۲۳اشک غمازست خون در گریه داخل کرده‌ام
  2. غزل شمارهٔ ۴۲۴تا من از صیقل می آینه روشن کردم
  3. غزل شمارهٔ ۴۲۵چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم
  4. غزل شمارهٔ ۴۲۶خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتم
  5. غزل شمارهٔ ۴۲۷با فکر او چو سر بگریبان فرو کنم
  6. غزل شمارهٔ ۴۲۸به دور خویش ز مینا حصار می‌خواهم
  7. غزل شمارهٔ ۴۲۹بسکه سودای سر کوی تو پیچد در سرم
  8. غزل شمارهٔ ۴۳۰آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرم
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.