پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۴

آنقدر بر دل نشست از دوست و ز دشمن غبار

کز برون چون اخگرم گردید پیراهن غبار

گرد غم را با دل پر رخنه ما الفتی است

باشد آری آشنا با چشم پرویزن غبار

بسکه دل رنجید ازو چشمم نیارد دیدنش

آید از گرد سرا در دیده روزن غبار

آستان و صدر را هرگز زهم نشناختم

بی تکلف هر کجا یابد کند مسکن غبار

سینه ام از صحبت دل معدن زنگار شد

آری از آتش نشیند بر دل گلخن غبار

چشم بر راهست دل شاید از آن ره قاصدی

آید و در کوی ما بفشاند از دامن غبار

دل مگو دارد صفا محتاج فیض مرشدیست

آب آهن چون تواند شست از آهن غبار

گرد غم از چهره من پاک نتوانست کرد

گریه ای خواهم که شوید از دل دشمن غبار

در دل خود رای او هرگز مرا خود جا نبود

حیرتی دارم که چون آنجا نشست از من غبار

خاک این ویرانه دامن گیر شد آخر کلیم

کی ز کنج خاطرم برخیزد از رفتن غبار

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۹۶نگویمت که دل از حاصل جهان بردار
  2. غزل شمارهٔ ۳۹۷تا یافت عزت از تو مکان گوالیار
  3. غزل شمارهٔ ۳۹۸چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز
  4. غزل شمارهٔ ۳۹۹نهال عشق که برگش غمست و بار افسوس
  5. غزل شمارهٔ ۴۰۰چون اشک پریشان سفری را چه کند کس
  6. غزل شمارهٔ ۴۰۱دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرس
  7. غزل شمارهٔ ۴۰۲دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش
  8. غزل شمارهٔ ۴۰۳اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.