پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۴

عیب را کی به پناه هنرم جا باشد

درد میخانه من بر سر مینا باشد

چون کشی خنجر کین بخت نگین می خواهم

که ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد

کرده ام شرط که پا را نکشم جانب شهر

سرم آنروز که در دامن صحرا باشد

از همان بزم که جز من دگری راه نداشت

بایدم رفت که بهر دگران جا باشد

اغنیا بهره ز اندوخته خود نبرند

که همین خشک لبی قسمت دریا باشد

همچو رگ در قدم راهروان سبز شود

خار سیراب گر از آبله پا باشد

ما که باشیم که کس جانب ما را گیرد

اینقدر بس که شکست از طرف ما باشد

ز آتش داغ گر افروخته دستم چه عجب

که کلیمم من و اینم ید بیضا باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۶زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۷خیال گلشن رویت بدل گذار نکرد
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۸جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشد
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۹زپایم دهر خاری برنیاورد
  5. غزل شمارهٔ ۳۲۰از جهان بخت بابرام گدا می خواهد
  6. غزل شمارهٔ ۳۲۱مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد
  7. غزل شمارهٔ ۳۲۲وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند
  8. غزل شمارهٔ ۳۲۳دست حسنت پنجهٔ خورشید تابان می‌برد
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.