پرش به محتوای اصلی
کلیم کلیم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۴

ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامی‌شود

تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می‌شود

هر کرا توفیق عیبِ‌خویش‌بینی داده‌اند

بعد مردن بر مزارش کور بینا می‌شود

بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم

می‌کنم بر بوریا گر تکیه خارا می‌شود

از تنم نتوان کشیدن ناوک جور تو را

زان که همچون استخوانم جزو اعضا می‌شود

بستگی در کار هرکس هست بگشاید بصیر

یک کلید است و هزاران قفل از آن وامی‌شود

در بیابان هر کرا از تشنگی باشد خطر

نام چشمم گر بود صد چشمه پیدا می‌شود

خرمن خورشید باید شعله حسن ترا

حیف از این آتش که برق هستی ما می‌شود

سنگ طفلان گر چنین جزو بدن خواهد شدن

در صف خواری‌کشانم تن ز خارا می‌شود

چون صدف گر قطره‌ای زین بحر باشد قسمتم

از برایم عقده خاطر مهیا می‌شود

در سواد زلف او تا دل وطن دارد کلیم

تیره شد چون روزگارم خاطرم وامی‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۶سیل را درس روانی گریه‌ی ما می‌دهد
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۷بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۸با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۹مرنج از کس که هر محنت که آید زآسمان آید
  5. غزل شمارهٔ ۳۰۰چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند
  6. غزل شمارهٔ ۳۰۱به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر دارد
  7. غزل شمارهٔ ۳۰۲ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد
  8. غزل شمارهٔ ۳۰۳گرم آسوده دوران می گذارد
همه‌ی غزلیات ←

کلیم درباره‌ی کلیم

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکره‌ها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.