پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

نهال قد تو آمد عصای پیری ما

به راستان که مکش سر ز دستگیری ما

تو را که دیده ز جاه و جمال خویش پر است

چه التفات به مسکینی و فقیری ما

تو آفتاب بلندی و ما چو ذره حقیر

بود بلندی قدر تو از حقیری ما

ز مهر روی تو گشتیم شاه کشور عشق

کجا به عقل رسد منصب وزیری ما

اسیر بند فراقیم مهربانی کو

که با تو شرح کند محنت اسیری ما

ندیده ایم جز این سرخرویی از دیده

که یافت رنگ بقم چهره زریری ما

جریده رو که گزیر است جامی از همه چیز

همین ز دولت عشق است ناگزیری ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱غم نیست کافتد از تن فرسوده سر جدا
  2. شمارهٔ ۴۲کجاست منزلت ای گنج دیریاب کجا
  3. شمارهٔ ۴۳خوش آن منزل که ماهی باشد آنجا
  4. شمارهٔ ۴۴مرا هر لحظه زخمی بر دل از پیکان او بادا
  5. شمارهٔ ۴۵ز چیست تفرقه مولوی ز جمع کتب
  6. شمارهٔ ۴۶بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتاب
  7. شمارهٔ ۴۷بده به رسم صبوح ای حریف جام شراب
  8. شمارهٔ ۴۸ابر تنک زند به زمین نرم نرم آب
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.